تبلیغات
. - مرد ناشناس
مرد ناشناس
ارسال در تاریخ چهارشنبه 3 شهریور 1389 توسط یعقوب مومنی

زن بیچاره ، مشك آب را بدوش كشیده بود ، و نفس نفس زنان به سوی‏
خانه‏اش می‏رفت . مردی ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و
خودش بدوش كشید . كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر
بودند . در خانه باز شد . كودكان معصوم دیدند مرد ناشناسی همراه مادرشان‏
به خانه آمد ، و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است . مرد
ناشناس مشك را به زمین گذاشت و از زن پرسید : " خوب معلوم است كه‏
مردی نداری كه خودت آبكشی می‏كنی ، چطور شده كه بیكس مانده‏ای ؟ "
- "
شوهرم سرباز بود . علی بن ابیطالب او را به یكی از مرزها فرستاد
و در آنجا كشته شد . اكنون منم و چند طفل خردسال " .
مرد ناشناس بیش از این حرفی نزد . سر را به زیر انداخت و خداحافظی‏
كرد و رفت ، ولی در آن روز آنی از فكر آن زن و بچه‏هایش بیرون نمی‏رفت . شب را نتوانست‏
راحت بخوابد . صبح زود زنبیلی ، برداشت و مقداری آذوقه از گوشت و آرد
و خرما ، در آن ریخت و یكسره به طرف خانه دیروزی رفت و در زد . "
كیستی ؟ "
- "
همان بنده خدای دیروزی هستم كه ، مشك آب را آوردم ، حالا مقداری‏
غذا برای بچه‏ها آورده‏ام " .
- "
خدا از تو راضی شود ، و بین ما و علی بن ابیطالب هم خدا خودش‏
حكم كند " .
"
در بازگشت و مردناشناس داخل خانه شد بعد گفت : " دلم می‏خواهد
ثوابی كرده باشم ، اگر اجازه بدهی ، خمیر كردن و پختن نان ، یا نگهداری‏
اطفال را من به عهده بگیرم " .
- "
بسیار خوب ، ولی من بهتر می‏توانم خمیر كنم و نان بپزم ، تو بچه‏ها
را نگاه دار ، تا من از پختن نان فارغ شوم " .
زن رفت دنبال خمیر كردن . مرد ناشناس فورا مقداری گوشت ، كه خود
آورده بود ، كباب كرد و با خرما ، بادست خود به بچه‏ها خورانید . به‏
دهان هر كدام كه لقمه‏ای می‏گذاشت : "

می‏گفت : " فرزندم ! علی بن ابیطالب را حلال كن ، اگر در كار شما كوتاهی‏
كرده است " .
خمیر آماده شد . زن صدا زد : " بنده خدا همان تنور را آتش كن " .
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد . شعله‏های آتش زبانه كشید ، چهره‏
خویش را نزدیك آتش آورد و با خود می‏گفت : " حرارت آتش را بچش ،
این است كیفر آن كس كه در كار یتیمان و بیوه زنان كوتاهی می‏كند " .
در همین حال بود كه زنی از همسایگان به آن خانه سركشید ، و مرد ناشناس‏
را شناخت . به زن صاحب خانه گفت : " وای به حالت ، این مرد را كه‏
كمك گرفته‏ای نمی‏شناسی ؟ ! این امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب است " .
زن بیچاره جلو آمد و گفت : " ای هزار خجلت و شرمساری از برای من ،
من از تو معذرت می‏خواهم " .
- "
نه ، من از تو معذرت می‏خواهم ، كه در كار تو كوتاهی كردم "


پاورقی :
. 1
بحار الانوار ، جلد 7 ، باب 103 ، صفحه . 597




طبقه بندی: فضائل علی، 
قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان