تبلیغات
. - مرد ناشناس
مرد ناشناس
ارسال در تاریخ سه شنبه 16 شهریور 1389 توسط یعقوب مومنی
شب سوم؛
شب از نیمه گذشته بود و پیرمرد مثل هر شب، آمدنش را انتظار می‌كشید. صدای در را كه شنید، با عجله رفت تا در را باز كند. با خودش گفت: این دفعه دیگر حتما می‌بینمش. در را باز كرد ولی باز هم مرد ناشناس رفته بود. پیرمرد هم به رسم هر شب، نان و خرما را از پشت در برداشت و داخل آورد. دستان لرزانش را به سمت آسمان برد، مرد ناشناس را دعا كرد و علی را نفرین.

شب بیستم؛
چیزی به سحر نمانده ولی هنوز مرد ناشناس نیامده است. پیرمرد نگران شد. « چرا دیر كره است؟  یعنی امشب نمی‌آید؟! نه، او حتما خواهد آمد. » در همین فكرها بود كه صدای در، او را به خود آورد. برخاست و قدم هایش را بلند برداشت، تا زودتر به در برسد. در را كه باز كرد، چشمش افتاد به چهره مبارك آقا امام حسن مجتبی (علیه السلام). پیرمرد، ابروهایش را در هم كشید. صدای خش‌دارش را قرص كرد و گفت: این وقت شب چه می‌خواهی؟ حضرت (علیه السلام) با خوشرویی سلام كردند و سبد نان و خرمایی كه در دست داشتند، به پیرمرد دادند. پیر مرد به مِن و مِن افتاد. مانده بود چه بگوید كه حضرت فرمودند: مرد ناشناسی كه هر شب برایتان غذا می‌آورد، امشب بیمار است. دعایش كنید. پیرمرد كه از رفتار امام حسن (علیه السلام) خیس عرق شده بود، نگاه ملتمسانه‌اش را به چهره حضرت انداخت و از ایشان خواهش كرد كه مرد ناشناس را به او معرفی كنند. حضرت فرمودند: او پدرم علی ابن ابی طالب است. امام حسن (علیه السلام) این جمله را گفتند و رفتند. و پیر مرد، هم‌چنان با نگاه بهت‌زده‌اش حضرت را بدرقه می‌كرد. او امشب جور دیگر دعا كرد.

تصویر اصلی را ببینید

آسمان، تیره و تار
چشم پیری، تر شد
گل لبخند به لب‌های هزاران كودك،  پیر زن،  مرد،  جوان،   
به خدا پرپر شد
چه خبر گشته؟ چه می‌بینم من؟
كاسه هایی در دست
دست ها رو به خدا
...و كمی آن سو تر
چه صدای غزلی می آید
هان! تو هم می شنوی؟
گوش كن! انگاری
كودكی گریه‌كنان می‌گوید:
« ای خدا جان تو و جان علی »




طبقه بندی: فضائل علی، 
قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان