تبلیغات
. - خدا او را در آغوش گرفت....
خدا او را در آغوش گرفت....
ارسال در تاریخ پنجشنبه 18 شهریور 1389 توسط یعقوب مومنی
حضرت علی علیه السلام

روزی، روزگاری در شهر مكه، مردی زندگی می كرد كه "عبدالمطلب" نام داشت. عبدالمطلب ده پسر داشت و نام یكی از آنها "ابوطالب" بود. هر یك از پسران عبدالمطلب كه بزرگ می شدند و به سن جوانی می رسیدند، دختری انتخاب می كردند و به خانه بخت می رفتند.

وقتی نوبت به ابوطالب رسید، عبدالمطلب كه او را خیلی دوست می داشت، دلش می خواست كه او بهترین همسر را انتخاب كند. دلش می خواست بهترین دختر مكه را به خانه بیاورد.

عبدالمطلب گشت و گشت و از هر خانواده ای كه دختری داشت سراغ گرفت و عاقبت به این نتیجه رسید كه در بین تمام دختران مكه، هیچ دختری به خوبی، زیبایی و مهربانی "فاطمه" دختر "اسد" نیست. اسد برادر عبدالمطلب بود. عبدالمطلب به خانه برادر رفت و فاطمه را برای پسرش ابوطالب خواستگاری كرد. اسد هم كه ابوطالب را خوب می شناخت، خوشحال شد و قبول كرد.

وقتی مراسم عروسی ابوطالب و فاطمه برپا شد، مردم مكه، همه از خانه هایشان بیرون می آمدند، چون تا آن روز مراسمی به این باشكوهی ندیده بودند. دو خانواده بزرگ و خیلی محترم از خاندان بنی هاشم عروسی داشتند. مردم خاندان هاشم را می شناختند و آنها را دوست داشتند. به علاوه عبدالمطلب بزرگ و ریش سفید مردم مكه بود. اسد هم مرد بزرگی بود. پس عروسی پسر و دختر این دو خانواده، دیدنی بود.

آن روز، همه مردم مكه به عروسی پسر عبدالمطلب آمدند، سر سفره او نشستند و در شادی دو خانواده شریك شدند.

بعد از مراسم عروسی، ابوطالب همسرش را به خانه برد و آن دو زندگی ساده ای را شروع كردند. نه ماه و نه روز گذشت و فاطمه اولین فرزندش را به دنیا آورد. دختری زیبا، مثل پرنده ای كوچك. ابوطالب دختر كوچكش را در آغوش كشید و بوسید و گفت:«اسمش را می گذارم "فاخته"»

فاخته كوچك، بزرگ شد. وقتی مادر شد او را "ام هانی" صدا زدند. "ام هانی" دخترعموی پیامبر و زنی بزرگوار و مومن بود. شبی كه پیامبر به معراج رفت، در خانه فاخته مهمان بود.

فرزند دوم فاطمه و ابوطالب را "طالب" نامیدند. سه سال بعد هم پسر دوم آنها به دنیا آمد كه اسم او را "عقیل" گذاشتند. سه سال بعد پسر سوم آمد، او را "جعفر" صدا زدند.

جعفر هم مرد بزرگی شد و یكی از اولین كسانی بود كه به پیامبر ایمان آورد. همین جعفر جوان بود كه وقتی در جنگ "تبوك" به شهادت رسید، دشمنان اسلام دستش را قطع كردند و پیامبر فرمود: «خداوند در بهشت دو بال به جعفر می دهد تا همراه فرشتگان پرواز كند.» به همین خاطر، مسلمانان او را "جعفر طیار" نامیدند.

حالا نوبت به پنجمین فرزند رسیده بود. چند ماهی بود كه فاطمه كودكی در شكم داشت. او با اینكه پیش از این، چهار فرزند به دنیا آورده بود، ولی حس می كرد، این یكی با آن چهار فرزند فرق دارد. خود را سبك حس می كرد.

از وقتی فرزند پنجمینش را باردار شده بود، بیشتر خودش را به خدا نزدیك می دید. بیشتر دوست داشت كه خدا را عبادت كند و با او حرف بزند. بیشتر دوست داشت دور خانه كعبه بگردد.

سرانجام روزی رسید كه فاطمه حس كرد نزدیك است فرزندش را به دنیا بیاورد. آن روز جمعه سیزده رجب بود.

ماه رجب، یكی از ماه هایی است كه عرب ها در آن با هم نمی جنگیدند. آنها در این ماه، بیشتر در اطراف كعبه جمع می شدند و عبادت می كردند. این رسم، حتی پیش از اسلام هم جاری بود.

آن روز مردمی كه دور تا دور كعبه جمع شده بودند، زنی باردار را دیدند كه به زحمت قدم برمی داشت. او خودش را به كعبه رساند و كنار دیوار كعبه ایستاد. بعد، پرده كعبه را به دست گرفت و آهسته با خدا حرف زد. آن زن فاطمه همسر ابوطالب بود كه مردم مكه او را می شناختند.

فاطمه نگران بود. نگران كودكش بود. برای همین به كنار كعبه آمده بود تا از خدا كمك بگیرد. در دل گفت: «خدای من! می دانی كه چقدر دوستت دارم. می دانی كه همیشه تو را به یگانگی پرستش كرده ام. همیشه نعمت هایت را شكر گفته ام و امروز آمده ام كه از تو كمك بگیرم.

خدایا كمكم كن تا كودكم را به آسانی به دنیا بیاورم. از تو می خواهم كه این كودك را از هر خطری حفظ كنی.»

مردمی كه از كنار فاطمه می گذشتند، بعضی حرف های او را می شنیدند. همین طور كه فاطمه با خدا حرف می زد، ناگهان دیوار خانه خدا شكافته شد و او به داخل كعبه رفت. بعد دیوار به هم آمد و به حالت اول بازگشت. یكی از زن هایی كه چشم به فاطمه دوخته بود و به حرف هایش گوش می داد، جیغی كشید و گفت: «ای مردم مكه! دیدید چه شد؟»

یكی پرسید:«چه شد؟ چه اتفاقی افتاد؟»

زن گفت:«فاطمه دختر اسد، به داخل كعبه رفت.»

مردی پرسید:«كدام فاطمه؟»

دیگری جوابش داد:«فاطمه سید زنان قریش. دختر اسد پسر هاشم. فاطمه همسر ابوطالب. من به چشم خود دیدم كه دیوار كعبه شكافت و او به داخل رفت.»

سر و صداها، مردم را دور كعبه جمع كرد. یكی گفت:«در خانه كه بسته است، چگونه فاطمه به داخل خانه رفته است؟»

چند نفر فریاد زدند:« ما هم دیدیم!»

چند نفری كه باور نكرده بودند، به خانه ابوطالب رفتند و سراغ همسرش فاطمه را گرفتند. اما فاطمه در خانه نبود. همه جا به دنبال او گشـند، اما پیدایش نكردند، رفتند و كلید در كعبه را آوردند تا در خانه خدا را باز كنند. اما هر چه كردند، قفل در خانه كعبه باز نشد.

هر لحظه كه می گذشت، تعداد بیشتری دور كبعه جمع می شدند، مردم می خواستند ببینند كه فاطمه چگونه بیرون می آید. سه روز گذشت و ناگهان باز هم دیوار شكافته شد و فاطمه از كعبه بیرون آمد. این بار تنها نبود. نوزادی هم در آغوش داشت.

فریاد مردم به آسمان بلند شد. زنی جلو دوید و نوزاد فاطمه را گرفت و نگاهش كرد. از دیدن چهره نورانی نوزاد، به تعجب افتاد. دیگران هم نوزاد را گرفتند و نگاهش كردند. سرانجام ابوطالب آمد و همسر و پسرش را خانه برد. فاطمه می خواست نام پدرش "حیدر" را روی نوزادش بگذارد، اما ابوطالب گفت:« او فرزند كعبه است. او عزیز كعبه است. باید اسم بهتری روی او بگذاریم. اسم او "علی" است.»

خانواده ابوطالب در بین مردم احترام خاصی داشتند، ولی با این تولد، احترام آنها صد برابر شد. تا آن روز این افتخار نصیب هیچ خانواده ای نشده بود. بعد از آن هم چنین اتفاقی نیفتاد. علی اولین و آخرین نوزادی بود كه در خانه خدا، در كعبه به دنیا آمده بود.

 

برگرفته از كتاب: 14 قصه از 14 معصوم

نوشته: حسین فتاحی




طبقه بندی: فضائل علی، 
قالب وبلاگ مرجع راهنمای وبلاگ نویسان